
این روزها از هر خیابان و زیر هر درختی که روزگاری شاخه های شکسته اش در دست جوانان هوادار این مرز و بوم خودنمایی می کرد رد می شوم و با هر صدای ناچیز خش خشی که از زیر کفش های تازه واکس خورده و از عمق جان برگ های زرد رنگ و روپریده نصیب گوش هایم می شود به یاد این می افتم که ناگزیر فصل بر بالای شاخه بودن گذشته است و اینک بعد از همه جولان دادن ها و بعد از همه جنبش های در جهت باد فصل سقوط است و به قول همان کس که اقلیت قلیلش خواندند سقوط این ها تلخ است.
سقوطشان تلخ است به تلخی له شدن برگ های زردی که روزگاری شاید بر فراز دستان نوجوانی کم سن وسال که عقلش از سنش نیز کم تر بود نماد یک جریان و تفکر بود که آمده بود تا صداقت را حاکم کند. آمده بود که ما را قوی کند تا بتوانیم از ضعیف تر ها حمایت کنیم ولی از عهده حمایت از خود نیز در برابر نفس سرکش برنیامد و از درخت افتاد و سقوط کرد. نه در سال ۸۸ بلکه در عمق تاریخی سقوط کرد که غبار فتنه و فریب از پهنه اش رخت بر بسته و به دل حقیقت پیوسته است.
این روزها که از زیر درختان زرد رنگ می گذرم درختی را می بینم که سبزبودنش را با زردشدن عوض کرده است و دیر یا زود خود را عریان تر از همیشه برای موسمی اماده می کند که جوانه های امید دوباره بعد از برگ های پیری که از بلندایش سقوط کردند برویند و فصل جدیدی را برای خودش رقم بزند.
برگ ها می آیند و می روند چه زرد بشوند چه قهوه ای و چه حتی برای جلب توجه خودشان را قرمز کنند ولی درخت تنومند همچنان پابرجاست هر چند که با حسرت به له شدن برگ هایش در زیر پای عابران نگاه کند.
نمی دانم این ماه مهر چه در دل خود دارد که اینگونه قلم مرا قفل کرده و با هزار کلید هم نتوانستم قفل قدیمی اش را باز کنم. بارها آمدم تا متنی جدید بنویسم و خودم را به همراه وبلاگم به روز کنم ولی هر چقدر با قلمم کلنجار رفتم جمله ای ننوشت. چرا یکی دو بار هم مداد تراش را گذاشتم بیخ گلویش که اگر ننویسی چه و چه ات می کنم و مغز گرافیتت پای خودت است که شروع کرد به نوشتن خزعبلات و هنوز به پاراگرافی نرسیده بود نوشته هایش را پاک کردم و صفحه مانیتور را مچاله کردم و انداختم در نزدیک ترین محل مجاز.
دیدم انگار این قلم بیچاره هم تقصیری ندارد و شاید آنفلونزای خوکی گرفته و با بدن کوفته نمی تواند به خودش فشار بیاورد و چیزی بنویسد. بیخیالش شدم و بی خیال شدم. گفتم هر چه بادا باد. به حال خودش میگذارمش تا هر وقت فیلش یاد باغ وحش افتاد بیاید و دوباره بنویسد.
ننوشتن هایم از یک طرف رونق بازار وبلاگ را از کار انداخته بود و ندیدن پیام های شما از طرف دیگر تنهایی ام را چندچندان می کرد. تازه فهمیدم که عادت کرده ام. به شما که مخاطب مجازی متن های بی در و پیکر من هستید(شکسته نفسی)، به این خانه مجازی که بعد از مدرسه و شهر و دانشگاه و بعضی مکان های دیگر برای من خانه ششم به حساب می آید، به پیام های توهین آمیز و ضد حقوق بشری جمعی از دگر اندیشان غیروابسته کاملا مستقل، به آمدن ها و رفتن ها و سرک کشیدن ها و دید و بازدیدهای شما. ولی عادتم را ترک کردم و نه موجب مرض شد و نه غرض. عادت چیز خوبی نیست و هر کاری که از روی عادت انجام شود درصد عقلانیتش قاعدتاً در منتهی الیه زیر نمودار کمی بالاتر است. اگر عبادت هم از روی عادت شود ترک کردنش سخت است مثل همه ترک کردن ها.
خوب مثل این که قلم ما هم راه افتاد و دست از خسیس بازی اش در پخش گرافیت روی کاغذ برداشت. این نوشته ام چیز به درد بخوری برای شما نداشت مثل همه نوشته های دیگرم(شکسته نفسی) ولی برای خودم فایده اش زیاد بود. شاید هم بهانه ای بود برای شروع نوشتن ها بعد از غیبت یک ماهه.

زندگی ایستاده است و ما راه خودمان را می رویم و شاید ما ایستاده ایم و دنیا پیچ و خم هایش را از کنار ما می گذراند تا ما را به جایی برساند که معروف است به آخر دنیا.
هیچ زمانی برای درک این مفهوم بهتر از ماه مبارک رمضان نیست که شیطان با همه شاخ بودنش در غل و زنجیر بند آمده و اصلی ترین نیازهای مادی انسان ممنوع شده اند و حال با شکم خالی می توان تاب خوردن و شلنگ انداختن دنیا در اطراف خودت را به عینه احساس کنی که چگونه با دل خالی ات بازی می کند. با دلی که ماه ها با آشغال های دنیا پرش کرده بودی و حب و جاه و مقام و شهوت و حرص و حسد و دروغ و غیبت را بسان تلی از تعفن انباشته بودی در آن و حالا انگار که سبک تر شده باشد و بخواهد پرواز کند. این ماه فرصت خوبی برای پرواز است با بال هایی که نداریم و با پرنده ای که نیستیم.
و در عجبم از همه آن هایی که اگر شیطانشان را هم در بند کنند باز چنان در هول و ولای سنگین تر کردن خودشانند که انگار خود یک پارچه شیطانند. همه آن هایی که نه پنهانی، روبروی لب های خشک شده تو می خوردند آن چه نباید بخورند و بالا می برند آنچه نباید ببرند(و در پرانتز فکر می کنم به این که شاید او همان کسی باشد که دیروز شال سبز نماد اهل بیت بر دوشش بود و الله اکبر می گفت. حالا چه شده که خدایش به این اندازه کوچک شده است) و این رسم روزگار ماست که دین خدا در ملأ عام مسخره می شود و وای بر تمسخر کنندگان.
و حال که داریم به شب های هزار ماهه می رسیم باید به اندازه تمام ۱۱ ماهی که نکردیم آن چه باید می کردیم و نگفتیم آن چه باید می گفتیم و برعکس، بکوشیم که فقط بیدار بمانیم. هر چه خوابیده ایم دیگر بس است. هزار ماه بیدار بمانیم و فکر کنیم به ۱۱ ماهی که در چرت بودیم و توشه بگیریم برای هوشیاری ۱۱ ماه دیگر. شبی که حسابش چنان با شب های دنیا جداست که اگر ساعت اختراع نشده بود شاید در شب دنیایی بودنش هم تردید می کردیم. شبی که شب یلدا باید جلویش لنگ بیندازد. در شب به این بلندی تنها به فکر خودمان نباشیم تا خدا هم فردا فقط به فکر حساب و کتاب خودش نباشد. به فرموده ی حضرتش در این شب ها: "الجار ثم الدار".
پی نوشت: دوست داشتم حالا هم سیاسی می نوشتم و باز هم چنان تند قلم می زدم که بر مذاق بعضی فقط فحش خوش آید تا بدانید که در اندیشه من "سیاست ما عین دیانت ماست" ولی دست و قلمم به آن سو نرفت.
این روزها اصلاً دست و دلم به نوشتن نمی رود. ذهنم آنچنان خلوت شده است که از ترافیک واژگانی که قبلاً وجود داشت خبری نیست.
خواستم بنویسم از ماه مبارک رمضان که چگونه به جای این که در عمل به قرآن رکورد بزنیم، رکورد گینس می زنیم و کوچک ترین قرآن را به رشته تحریر در می آوریم و روز به روز کلام خدا را ریزتر و ریزتر می کنیم تا جایی که دیگر با چشم غیرمسلح دیده نشود اما دست و دلم به نوشتن نمی رود.
خواستم بنویسم که باز هم هاشمی سعی دارد از مهلکه ای که به دست خود و خانواده اش ساخته جان سالم به در ببرد و بعد از دمیدن بر آتش و نگرفتن آن و حالا که دودش چشم مبارک را اذیت می کند با سطل آبی به سراغ خاکستر داغ آمده و می خواهد خود را همراه با آتش نشانان نشان دهد ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.
خواستم بنویسم که در جبهه اصلاحات یک مرد پیدا نمی شود و دادگاه به دادگاه چند نفر از گذشته خود پشیمان می شوند و از محضر ملت عذرخواهی می کنند و خودشان را در گمراهی آشکار می بینند و چند فحش سیاسی به موسوی و خاتمی نثار می کنند و یکی پیدا نمی شود که بگوید که کردیم و خوب کردیم و پایش هم بایستد. یک مرد پیدا نمی شود که در مقابل شکنجه های فرضی طاقت بیاورد؟ ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.
خواستم که این خواستم بنویسم ها را ادامه بدهم ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.
پی نوشت: تحویل احوال دلیل اصلی ننوشتن بود هر چند که مسافرت و قطعی اینترنت هم مزید بر علت شد.

آقا جان!
در جایی که حرف از اضطرار است برای ظهور، امثال من که صبح تا به شب را در خواب غفلت و شب تا به صبح را در خواب خلوت می گذرانیم از اضطرار حالیمان نمی شود. در جایی که حرف است از خواستن و ما به اندازه لیوان آبی تشنگی حضورت را دنبال نمی کنیم فاصله با خواستن از فرسنگ بیشتر است. در جایی که صحبت از ۳۱۳ نفر است برای یاری و کسی دنبال ویژگیهای این ۳۱۳ نفر نمی رود چه جای ظهور است؟
جوان تر که بودم و جوگیر، مشتاق دیدار چهره مبارکت بودم و یک عهد را هم به چهل نرساندم و بعد فهمیدم چه خوب که نرساندم با آن عهدی که من بستم و نبسته شکستم. آن روزها می خواستم بینای چهره ات شوم و این روزها نه. برای دیدن شما حرفی ندارم جز روی سرخ و قلب سیاه که می دانم آن ها هم به کار شما نمی آید. این است که الان دیگر نمی خواهم شما را ببینم. فقط می خواهم شما اندکی از نگاهتان را با وضوح پایین به من بپاشید و دم مسیحاییتان این قلب سنگ را ذوب کند و دوباره از نو بسازمش. چندسالی است که دیگر از پسش بر نمی آیم حتی لحظه ای.
عادت کرده ام که بعد از نمازهایم دعای سلامتی تان را بخوانم و عادت کرده ام که که این عادتم را ترک نکنم. اما بارها هم نفهمیده ام چه می خوانم. کارهایم زیاد است و دلمشغولیهایم بیشتر و فرصتی برای سلامتی شما نمی ماند. بگذارید حالا که حواسم هست برای سلامتی تان دعا کنم. بسم الله الرحمن الرحیم اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و .....
چندین سال است که شب های احیاء ماه رمضان به دنبال نشانه قطعی ظهورتان می گردم و نمی شنوم. می ترسم آن هنگام که آن صدا طنین انداز شود دیگر قدرت شنیدنش نباشد. بارها سعی کرده ام حوادث را با ظهورتان پیوند دهم ولی از نشانه های قطعی خبری نیست. شنیدم که پیرمردها هم باید امیدوار باشند به دیدنتان و حالا امیددارم که تا پیر نشده ام اندکی از نور چهره تان نصیب چشمان من شود.
میلادتان با همه میلادهای دیگر فرق دارد و وسعت جشنتان در می نوردد همه خیابان ها و کوچه ها را ولی خوب که دقت می کنم همه اش جشن شما نیست. اگر جشن شما بود که فکری هم برای آمدنتان می کردند. جشن می گیریم ولی شما را در آن راه نمی دهیم. این جشن جشن خودمان است. برای دل خودمان است. برای همه آن مناسبت هایی که نمی توانستیم بزنیم و بکوبیم و حالا به بهانه شما سرخوش از باده جامیم و کسی مچ نگرفت.
بارها شنیده ام که در کعبه و در مسجدالحرام به دنبال شما می گشتند ولی من آنجا هم نگشتم. آن جا هم به دنبال نفس خودم گشتم که سرکش شده بود و افسارش را پاره کرده بود. من همه جا به دنبالش هستم و زمانی برای گشتن به دنبال شما نمی ماند. ولی شنیده ام که شما به دنبال ما هستید و این سرعتم را برای فرار بیشتر می کند. با چه رویی صبر کنم تا شما به من برسید ولی لا یمکن الفرار من حکومتک.
هنوز تازه متولد شده بودید که زندگی مخفیانه تان شروع شد و هنوز پنج سالتان بود که مسؤولیتی سنگین بر دوشتان سنگینی کرد و حالا سال هاست که این مسؤولیت بر دوشتان است ولی زمان اجرایش نرسیده است. خداوند داغ این انتقام را بر دل های ما نگذارد.
شنیده ام که هر صبح و شام برای جد غریبتان گریه می کنید و اشکتان که تمام شد .... . آیا روز میلادتان هم گریه می کنید؟ مگر امروز در عالم والا جشن نیست؟ آیا امروز هم برای جد مظلومتان گریه کرده اید؟ امروز هم عاشوراست و هم روز میلاد شما و اینجا هم کربلاست و هم محل جشن شما و کاروان جدتان هم که مدتی است حرکت کرده است و خیلی دوست داشتم بدانم جدتان در نیمه شعبان در میانه راه درباره میلاد شما چه گفته است.
آقای جوان من، ۱۱۷۵ سالگیتان مبارک.

تقصیر ما نیست که خیال کردیم تو همانی که بعد از چندین ۸ سال آمده ای تا ۸ سال هم برای ما در تاریخ به ثبت رسانی. تقصیر ما نیست که هر چه توانستیم کردیم که ثابت کنیم تو مرد بازستاندن حقوق مستضعفینی. تقصیر ما نیست که تو را با مالک اشتر علی(ع) مقایسه کردیم. تقصیر ما نیست که گمان کردیم آمده ای که دست رهبرت را به جای همه ما ببوسی و حرفش را به جای همه ما عمل کنی. تقصیر ما نیست که ۴ سال از اکثر شعارها و کارهایت جانانه دفاع کردیم و در دل همنواشدن با رهبرمان را مفتخر بودیم. تقصیر ما نیست که تو را با چهره ای آفتاب سوخته و پرامید انتخاب کردیم که دستی بر این غبارهای انقلابمان بکشی و بار دیگر با نورش چشم مستکبران عالم را کور کنی. تقصیر ما نیست که حماسه سوم تیر برایمان کوچک بود، تو را به حماسه ۲۲ خرداد مفتخر ساختیم. تقصیر ما نیست که همه امیدهایمان را که نه مال بود و نه مقام و نه قدرت در حرکت لب های تو دیدیم. تقصیر ما نیست که دهه پیشرفت و عدالت را با مدیریت تو می خواستیم. تقصیر ما نیست.
تقصیر ما چیست که تو را انتخاب کرده ایم؟ تقصیر ما چیست که آن لحظه که شنیدیم رهبرمان نظر تو را نزدیک تر از دیگری خواند خوشحال شدیم؟ نقصیر ما چیست که در اوج تخریب و جار و جنجال از چپ و راست با حمایت های آقایمان از دولتت روحیه می گرفتیم؟ تقصیر ما چیست که دولتت را تمدید کردیم تا تمدید تفکرات حضرت روح الله باشی؟ تقصیر ما چیست که خواستیم رهبرمان را از تنهایی و غربت به در آوریم؟ تقصیر ما چیست که در ۲۲ خرداد به هزاران امید نوشتیم"دکتر محمود احمدی نژاد".
حالا دیگر اگر قصوری هم هست از توست. حالا دیگر تقصیرها به گردن توست که شنیدی و دم نزدی. حالا دیگر خیلی ها منتظرند ببینند چه می گویی و هر روزی که می گذرد در دلشان جلوی اسمت یک نمره منفی می گذارند. حالا دیگر اگر باید شتاب کرد، اگر باید کم نگذاشت، اگر باید از آرمان ها دفاع کرد، نوبت ما نیست. حالا دیگر نوبت توست که نشان دهی همان سرباز انقلابی که سخنت با سخن محرومان و مستضعفان این کشور یکی است. حالا ما هر چه داشته ایم و هر چه جمع کرده ایم در اختیار توست که آتشش زنی یا بر آن بیفزایی. ما هر چه توانسته ایم کرده ایم و انجام می دهیم اما دکتر! برای ما هم تلخ ترین چیز در این حوادث سقوط بعضی ها بود. برای ما هم مثل تو ریزش ها و سقوط ها تلخ بود. تا نمره ات در دل ما از مرز لغزش نگذشته است خودت را نجات بده. ما دیروز انتخابمان را کردیم امروز روز انتخاب توست.
پی نوشت ۱: برای همه آن هایی که در این چند روزه دلشان لرزید و خوشحالی پیروزی تفکرشان را فراموش کردند.
پی نوشت۲: بالاخره نامه آقا هم منتشر شد و فکر می کنم که "لازم است" حکم است نه توصیه و پیشنهاد و البته از قول ثمره هاشمی مشایی کناره گیری کرد اما دکتر چه؟ آیا او وظیفه ای ندارد؟
پیروزی صداقت و یکرنگی بر دروغ و نفاق مبارک باد
ما هم به خرداد پر از حادثه عادت کردیم با رکوردزنی دکتر
سال نو مبارک
تو این سال نوییه هنوز از هیچی به اندازه صحبت های آقا تو مشهد کیف نکردم. شما چطور؟
این چند خط هم محض نوشتن در سال جدید بود. بعداً جبران می کنم.
امسال برای از اون سالهایی بود که "سالی که نکوست از بهارش پیداست". هفته اول سال ازدواج کردم و بعد از اون هم مدام برکات و عنایات حضرت حق شامل حالم شد. باور کنید برای همه دوستان در حال تخمیر هم دعا کرده ام که زودتر به فیوض انفسی این امر مبتلا گردند.
در ماه های آخر سال هم که شما را پیدا کردم و با هم رفیق شدیم. رفیق که شاید بودیم با تنی چند از شما ولی ارتباط از طریق دنیای روحانی اینترنت را منظورم است.
از این به بعد هم تصمیم دارم سال ها را نامگذاری کنم ولی انتهای سال. به عنوان شروع امسال را "سال ازدواج ۸۱ی ها" می نامم. خوبه؟
۸۱ی ها: به ورودی های سال ۸۱ دانشگاه صنعتی اصفهان که بنده با آن ها رفاقت داشته ام گفته می شود.
اکثراً فکر می کنند که خیلی بده که هر روز چهره جامعه داره آلودگی خودش را بیشتر به رخ میکشه. هر روز جرم و جنایت داره رکورد جدیدی میزنه. هر روز پرده های حیا و عفت بیشتر پاره میشه. هر شب شرایط حضور آدمای از بیخ مشکل دار به این دنیا بیشتر فراهم میشه. هر روز عشاق دموکراسی زورشون داره بیشتر میشه. هر روز زنگ های بیشتری داره به صدا در میاد. هر شب رقص نور خونه ها داره پررنگ تر میشه. هر روز پارچه های رنگارنگ و شاد داره گرون تر میشه. هر روز جمله های منتسب به جگر تنوع بیشتری پیدا میکنه. هر شب آمار فروش اسپری داره بالاتر میره. هر روز نون داره به نرخ فردا فروخته میشه. هر روز همسایه ها دارن به هم غرابت بیشتری پیدا می کنن. هر شب دیوارها داره کوتاه تر و نردبان ها داره بلندتر میشه. هر روز زودتر شب میشه و هر شب خورشید دیرتر طلوع میکنه.
من هم جزو اکثراً هستم ولی انگار قراره یه اتفاقی بیفته که درجه خلوص روی اون تأثیر زیادی داره. انگار همه دارن از هم فاصله می گیرن تا برای هر کسی اتفاق خاصی بیفته. مثل این که دیگه این بار قرار نیست هیزم خشک و تر با هم بسوزه. هر کسی با هر مرام و مسلکی داره باطن خودش رو بیشتر رو میکنه. اینجا دیگه نون به نرخ روز خورده نمیشه. حق و باطل دو طرف وایسادن و دارن برای مسابقه فینال یارکشی می کنن. اینجا آزادی مطلقه هرکسی هر تیمی دوست داشت انتخاب میکنه. داور هم نمیخواد اینجا دیگه همه داورند. هر چند من جزو اکثراً هستم ولی دوست دارم یارکشی تموم شه مسابقه را شروع کنیم.
پی نگاشت۱:این روزها روزهای سختی برای امیرالمؤمنین بود. مجبور بود ببیند ریسمان ها را و آرام باشد.
پی نگاشت۲:این روزها روزهای سختی برای ابالفضل بود. مجبور بود ببیند تیرها را و آرام باشد.
آرامش باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری اما حالا اگر در چیزی که به آن می نگری هم بود چه بهتر.

چند سال پیش سفری از اصفهان به یزد داشتم. اتوبوسی که سوار شده بودم در حقیقت اصفهان به زاهدان بود. خیلی کم تو سفرها با بغل دستی گرم می گیرم و معمولاً سر صحبت را باز نمی کنم. این دفعه نیز چنین کردم. اما کسی که کنارم نشسته بود و وضع ساده ای هم داشت و گمان می کردم از اهالی بلوچستان است، سر حرف را باز کرد و با اندک کلماتی که می دونست به من فهماند که اهل پاکستان است و در یکی از مناطق مرزی پاکستان با هند زندگی می کند. از انگیزه سفرش به ایران پرسیدم و فهمیدم که شیعه است و برای زیارت و گشت و گذار به ایران اومده. به مشهد سفر کرده بود و مشخص بود که خیلی تحت تأثیر عظمت حرم آقا قرار گرفته. به سختی می تونستم منظورش را بفهمم و برای بعضی کلمات مجبور بود کلی توضیح بدهد تا متوجه شوم. از وضع زندگیش برام گفت که بهشون رسیدگی دولتی نمیشه. در فقر زندگی می کنند ولی از نعمت ماهواره بهره کافی می برند. از مخاطرات سفرش هم برام گفت. دقیقاً خاطرم نیست ولی گویا به کشورهای زیارتی دیگر هم سفر کرده بود. در حین صحبت ها چیزی گفت که از تعجب و ناراحتی شوکه شدم. در کمال ناباوری گفت من مرقد خیلی از اماما را می دونم کجاست اما تا حالا مرقد امام زمان را نشنیدم. کجاست؟ در لحظات اول هیچ واکنشی نمی تونستم نشون بدم اما وقتی مطلب را هضم کردم، تا حدودی براش توضیح دادم و انگار که قبلاً و در انتهای حافظه اش یه چیزهایی مونده باشه راحت قبول می کرد. اون روز هم ناراحت شدم و هم خوشحال. ناراحت از این که گروهی از شیعیان تو چه فقر فرهنگی ای دارند دست و پا می زنند و خوشحال از این که تو مملکتی زندگی می کنم که حداقل امام زمانم زنده است و ناظر بر اعمال شیعیانش. کلی هم به روح امام خمینی درود فرستادم. آیا شیعه ای که دنبال مرقد امام زمانش بگرده، به مرگ جاهلیت نمی میره؟
یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است
به چه امید به بازار رساند خود را؟!
چند روزی هست که تو دانشگاه(دانشگاه شیراز) مجمع دانشجویان عدالت خواه کشور داره برگزار میشه. امروز که داشتم می رفتم سلف، چند تا از بچه های هم ورودی و غیر هم وروردی عدالت خواه دانشگاه(دانشگاه صنعتی اصفهان) را یه دفعه روبروم دیدم. سلام و احوال پرسی و آره من اینجام و تو کجایی و خداحافظی. امروز یاد قدیما افتادم. آره دقیقاً همون موقعا. گفتم شما را هم از این فیض محروم نکنم. یاد کنید قدیما را.
پی نگاشت۱: یادش به خیر حاج محمد برزگر
پی نگاشت۲: بابا ول کن دیگه این حاج محمد برزگرو. ای ............ این حاج محمد برزگر.. دیوانه کرده ما رو.
سلام. عنوان وبلاگ را از طرح مطالعاتی که ۲ سال پیش در لانه جاسوسی سابق داشتیم برداشتم. از لحاظ اجرایی طرح خوبی بود اما به لحاظ مطالعاتی اون چیزی که توقع داشتیم حاصل نشد. اما من فکر می کنم اگه ۵ تا کتابم تو این طرح حلاجی شده باشه برگزاری هر ساله اون ارزش داره. مشکلی که بعد از ۳۰ سالگی انقلاب هنوز مشهوده آمار پایین مطالعه یا همون سرانه مطالعه است. البته لازم به ذکره که مردم اطلاعاتشون را از راه های دیگری به جز کتاب هم به دست میارن ولی هیچ کدوم نمی تونه جای کتاب رو بگیره. یکی هم ممکنه بگه "بابا تو این وضعیت که اجاره خونه امونمون را بریده، سرانه مطالعه کیلویی چند؟" منم ترجیح میدم فعلاً اول کاری یه کم محافظه کار باشم.
پی نگاشت۱: انگیزه من از نوشتن در اینجا تو یه جمله: کی منو هل داد!!!!
پی نگاشت۲: دیدی گفتم بالاخره به پست من می خوری!
پی نگاشت۳: ۳۰ سالگی انقلاب اسلامی یعنی خیلی چیزها اگه بعضی ها بفهمند.