تبليغاتX
فصلی برای فردا
نیروی انتظامی دشمن شادکن

                           

قبلا هم در روزهای بعد از انتخابات می خواستم چنین پستی بزنم و از عملکرد ضعیف و خارج از شعور نیروی انتظامی مخصوصا برادران ضد شورش تقدیر ویژه ای بکنم اما به دلایل مختلف فرصت را مغتنم ندیدم ولی امروز با دیدن صحنه هایی در جلوی چشمانم انگیزه این نوشتار به سطح فعالسازی رسید.

هر چند بارها شنیده بودم که نیروهای ضدشورش به مرد و زن رحم نمی کرده اند و غیره اما شنیدن کی بود مانند دیدن. بعد از یک روز کاری عازم خوابگاه می شوی و می بینی که خیابان را بسته اند و پیاده رو از جمعیتی که نعمت ماشین را از دست داده اند موج می زند. می روی تا به خوابگاه برسی با این که می دانی جو دانشگاه شلوغ است و صد متر آن سوتر موتورسواران ضد شورش را می بینی که دارند خیابان را دور می زنند و بر می گردند. میزان آدرنالین ترشح شده در خونت زیاد می شود و کمی مضطرب میشوی ولی فرض می کنی که از اتفاقات قبلی درس گرفته اند و مقام مافوقشان بهشان گفته که سنجیده عمل کنید. میروی ان طرف خیابان تا به درب دانشگاه نزدیک تر شوی و از دور می بینی که موتورسواران ضدشورش دور زده اند و دارند بر می گردند. با اعتماد به نفس و چون هیچ کاری نکرده ای همراه عابرانی که هیچ علامت شورش و خرابکاری درشان دیده نمی شود و خیلی هم معقول هستند به جلو می روی. موتورسواران حر کت می کنند و ناگهان در کنار خیابان می ایستند و پشت سری هاشان می ریزند پایین و به جان عابران می افتند. با هیکل های مهیبی که کاملا سیاه پوش شده و زن و مرد برایش فرقی ندارد. با کسانی که هیچ حرکتی نکرده اند و هیچ اشتباهی مرتکب نشده اند با چماق صحبت می کنند(البته ضربه ها همه به پایین تنه وارد میشد). می زنند و مردم هم فقط سعی می کنند خودشان را نجات دهند و می شنوی از دور و بر که "با مردم چه کار دارند؟" و "اینها شیطون سیاه هستند". پسری که چهره ای معقول دارد و دستش را گرفته و احساس درد می کند و دخترانی که ترس و اضطراب را معنا می کنند. می دوی و میروی در خیابان فرعی تا اوضاع آرام شود و بعد که رفتند حرکت می کنی به سمت خوابگاه و می بینی که سبزها پشت نرده های دانشگاه فحش ناموسی به نیروها می دهند و شعار می دهند و هو می کنند. می گذری که وقت ماندن نیست و از آن طرف خیابان می بینی که ضدشورشی ها پیاده روی ان سوی خیابان را پاکسازی می کنند. بالاخره رسیدم و وارد دانشگاه شدم  ولی این اتفاق چند دقیقه ای برای من قابل تحلیل نیست که این نیروهای ضدشورش را از کدام جهنم دره ای وارد نیروی انتظامی می کنند و چرا فهمیده ترین اشخاص را برای این امر مهم انتخاب می کنند؟ آیا هر کس که از روبروی دانشگاه رد شود دشمن نظام است و آیا این نحوه برخورد به نفع نظام است یا به ضرر نظام؟ شما را به هیچ نتیجه خاصی نمی رسانم. مقایسه کنید و ببینید آیا این راه آخر و عاقبت دارد؟ دل انسان خون می شود از این حرکت های معقول و سنجیده و به جای نیروی انتظامی در تشخیص دوست و دشمن.

بگذریم از حرکت نسنجیده تشکل های دانشگاه که برنامه ویژه ۱۳ آبانشان را به صحن دانشگاه کشاندند و بعد از این که کار خراب شد و چند مأمور به قصد دستگیری اراذل وارد دانشگاه شدند و شلوغ و شلوغ بازی، دوباره به سمت مسجد هدایتشان کردند.

لازم نمی دانم درباره سبزهای ضدانقلاب توضیحی بدهم که با این جمعیتشان باید خیلی پررو باشند که ادعای اکثریت کنند و با این رهبران دروغگویشان خیلی باید سنگ پا باشند که ادعای صداقت کنند و با این شعارهای جالبشان خیلی باید دوگوله داشته باشند که بسیجی واقعی را هم بتوانند تشخیص بدهند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:0  توسط جواد زارع  | 

انقلاب رنگ ها

                            

این روزها از هر خیابان و زیر هر درختی که روزگاری شاخه های شکسته اش در دست جوانان هوادار این مرز و بوم خودنمایی می کرد رد می شوم و با هر صدای ناچیز خش خشی که از زیر کفش های تازه واکس خورده و از عمق جان برگ های زرد رنگ و روپریده نصیب گوش هایم می شود به یاد این می افتم که ناگزیر فصل بر بالای شاخه بودن گذشته است و اینک بعد از همه جولان دادن ها و بعد از همه جنبش های در جهت باد فصل سقوط است و به قول همان کس که اقلیت قلیلش خواندند سقوط این ها تلخ است.

سقوطشان تلخ است به تلخی له شدن برگ های زردی که روزگاری شاید بر فراز دستان نوجوانی کم سن وسال که عقلش از سنش نیز کم تر بود نماد یک جریان و تفکر بود که آمده بود تا صداقت را حاکم کند. آمده بود که ما را قوی کند تا بتوانیم از ضعیف تر ها حمایت کنیم ولی از عهده حمایت از خود نیز در برابر نفس سرکش برنیامد و از درخت افتاد و سقوط کرد. نه در سال ۸۸ بلکه در عمق تاریخی سقوط کرد که غبار فتنه و فریب از پهنه اش رخت بر بسته و به دل حقیقت پیوسته است.

این روزها که از زیر درختان زرد رنگ می گذرم درختی را می بینم که سبزبودنش را با زردشدن عوض کرده است و دیر یا زود خود را عریان تر از همیشه برای موسمی اماده می کند که جوانه های امید دوباره بعد از برگ های پیری که از بلندایش سقوط کردند برویند و فصل جدیدی را برای خودش رقم بزند.

برگ ها می آیند و می روند چه زرد بشوند چه قهوه ای و چه حتی برای جلب توجه خودشان را قرمز کنند ولی درخت تنومند همچنان پابرجاست هر چند که با حسرت به له شدن برگ هایش در زیر پای عابران نگاه کند. 

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 23:31  توسط جواد زارع  | 

طلسم ماه مهر

نمی دانم این ماه مهر چه در دل خود دارد که اینگونه قلم مرا قفل کرده و با هزار کلید هم نتوانستم قفل قدیمی اش را باز کنم. بارها آمدم تا متنی جدید بنویسم و خودم را به همراه وبلاگم به روز کنم ولی هر چقدر با قلمم کلنجار رفتم جمله ای ننوشت. چرا یکی دو بار هم مداد تراش را گذاشتم بیخ گلویش که اگر ننویسی چه و چه ات می کنم و مغز گرافیتت پای خودت است که شروع کرد به نوشتن خزعبلات و هنوز به پاراگرافی نرسیده بود نوشته هایش را پاک کردم و صفحه مانیتور را مچاله کردم و انداختم در نزدیک ترین محل مجاز.

دیدم انگار این قلم بیچاره هم تقصیری ندارد و شاید آنفلونزای خوکی گرفته و با بدن کوفته نمی تواند به خودش فشار بیاورد و چیزی بنویسد. بیخیالش شدم و بی خیال شدم. گفتم هر چه بادا باد. به حال خودش میگذارمش تا هر وقت فیلش یاد باغ وحش افتاد بیاید و دوباره بنویسد.

ننوشتن هایم از یک طرف رونق بازار وبلاگ را از کار انداخته بود و ندیدن پیام های شما از طرف دیگر تنهایی ام را چندچندان می کرد. تازه فهمیدم که عادت کرده ام. به شما که مخاطب مجازی متن های بی در و پیکر من هستید(شکسته نفسی)، به این خانه مجازی که بعد از مدرسه و شهر و دانشگاه و بعضی مکان های دیگر برای من خانه ششم به حساب می آید، به پیام های توهین آمیز و ضد حقوق بشری جمعی از دگر اندیشان غیروابسته کاملا مستقل، به آمدن ها و رفتن ها و سرک کشیدن ها و دید و بازدیدهای شما. ولی عادتم را ترک کردم و نه موجب مرض شد و نه غرض. عادت چیز خوبی نیست و هر کاری که از روی عادت انجام شود درصد عقلانیتش قاعدتاً در منتهی الیه زیر نمودار کمی بالاتر است. اگر عبادت هم از روی عادت شود ترک کردنش سخت است مثل همه ترک کردن ها.

خوب مثل این که قلم ما هم راه افتاد و دست از خسیس بازی اش در پخش گرافیت روی کاغذ برداشت. این نوشته ام چیز به درد بخوری برای شما نداشت مثل همه نوشته های دیگرم(شکسته نفسی) ولی برای خودم فایده اش زیاد بود. شاید هم بهانه ای بود برای شروع نوشتن ها بعد از غیبت یک ماهه.

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 12:2  توسط جواد زارع  | 

مسجد ضرار عضو فعال می پذیرد

 

اطلاعیه فوری جمعی از فعالان دگراندیش و دگرکردار

بسم رب المنتقم

امام خمینی(ره): مسجد سنگر است. سنگرها را حفظ کنید.

مسجد ضرار عضو فعال می پذیرد

به اطلاع کلیه هم وطنان سبز می رساند که بعد از استفاده نمادین و سیاسی از شال سبز و حضور در نمازجمعه با ظاهر جدید و مدرن و بعد از شعارهای حرکت در خط امام(ره) و استفاده از احساسات مذهبی برای جنبش سبز، در راستای فضاسازی و ایجاد هیاهو برای نشان دادنمان در رسانه های خارجی مغرض و غیرمغرض شورای مرکزی مسجد ضرار عضو فعال می پذیرد. با توجه به دستگیری تعدادی از دگراندیشان که با زور قرص و آمپول اعتراف کرده اند و احتمال دستگیری تعدادی دیگر به جرم شجاعت، این شورا با کمبود نیروی فعال و شجاع و تا اندازه ای جوگیر مواجه شده است و بدینوسیله از شما هم وطنان در حال حاضر گرامی دعوت می کنیم تا با حضور خود در دفتر مرکزی مسجد ضرار به عضویت فعال آن درآمده و ما را در راستای هدف والا یاری کنید.

شرایط عضویت:

- عدم التزام فکری و عملی به اصل ولایت فقیه

- عدم التزام به بخش هایی از قانون اساسی و کتمان کردن آن در افکار عمومی

- باور و پذیرش تقلب حداقل ۱۱ میلیونی در انتخابات اخیر

- اعتقاد به انجام تجاوز به زندانیان تظاهرات بعد از انتخابات

- اعتقاد به شهادت ۳۱۳ و یا حداقل ۷۲ نفر از هم وطنان سبزمان در ماجراهای بعد از انتخابات

- حضور فعال در حوادث و تظاهرات بعد از انتخابات و کسب امتیاز حداقل ۱۰

جدول امتیازات

فحش به کودتاگران                                 ۱ امتیاز برای هر فحش رکیک و ۵/۰ امتیاز برای فحش غیر رکیک 

آتش زدن سطل آشغال                           ۲ امتیاز برای هر سطل

کتک زدن مأمورین نیروی انتظامی                ۳ امتیاز برای هر مأمور

کتک زدن افراد بسیجی                            ۴ امتیاز برای هر بسیجی

آتش زدن اتوبوس                                    ۵ امتیاز برای هر اتوبوس

دستگیری و تحمل زندان                            ۸ امتیاز و هر ۲ روز زندان یک امتیاز دیگر

مصاحبه با رسانه های خارجی                    ۶امتیاز برای هر ۲ دقیقه مصاحبه

آتش زدن بانک و اماکن دولتی                     ۱۰ امتیاز

در صورت داشتن فعالیت های دیگر امتیاز کسب شده حضوراً بررسی خواهد شد.

افراد واجد شرایط می توانند روز جمعه و در مراسم هفتگانه راهپیمایی روز قدس با نمایندگی های این مسجد ارتباط برقرار کرده و فرم عضویت را دریافت کنند. با عضویت در این مسجد می توانید از مزایای مادی و معنوی بسیاری برخوردار شوید که پیشنهاد می شود این فرصت را از دست ندهید.

مزایای عضویت در مسجد ضرار

- اعطای مچ بند و شال سبز و اگر زیاد آمده باشد مانتوی سبز به صورت رایگان

- حضور دائمی در رسانه های خارجی و داخلی دگراندیش و انجام مصاحبه های مختلف و کسب شهرت(ره صد ساله را یک روزه رفتن)

- پذیرایی با شام مفصل و خرما و حلوا در مراسمات ختم که برای شهدای جنبش برگزار می شود(این مراسم تا یک سال آینده به صورت مداوم برگزار می شود و ادامه خواهد داشت. نگران اتمام شهدا نباشید)

-شرکت در دوره های آموزشی فشرده در خارج از کشور همراه با برنامه های جانبی توپ(ظرفیت محدود می باشد)

امید است هم وطنان آزاداندیش البته از نوع دگر با حضور فعال و عضویت در این مسجد اسباب خوشحالی خوبان عالم آمریکا و اسراییل و نابودی کودتاگران عالم را فراهم کنند.

وعده ما روز جمعه در راهپیمایی روز قدس برای حمایت از مردم مظلوم اسراییل با شعار "نه غزه نه لبنان  ایران یعنی تهران"   

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 23:17  توسط جواد زارع  | 

بال هایی که نداریم

 

                   

زندگی ایستاده است و ما راه خودمان را می رویم و شاید ما ایستاده ایم و دنیا پیچ و خم هایش را از کنار ما می گذراند تا ما را به جایی برساند که معروف است به آخر دنیا.

هیچ زمانی برای درک این مفهوم بهتر از ماه مبارک رمضان نیست که شیطان با همه شاخ بودنش در غل و زنجیر بند آمده و اصلی ترین نیازهای مادی انسان ممنوع شده اند و حال با شکم خالی می توان تاب خوردن و شلنگ انداختن دنیا در اطراف خودت را به عینه احساس کنی که چگونه با دل خالی ات بازی می کند. با دلی که ماه ها با آشغال های دنیا پرش کرده بودی و حب و جاه و مقام و شهوت و حرص و حسد و دروغ و غیبت را بسان تلی از تعفن انباشته بودی در آن و حالا انگار که سبک تر شده باشد و بخواهد پرواز کند. این ماه فرصت خوبی برای پرواز است با بال هایی که نداریم و با پرنده ای که نیستیم.

و در عجبم از همه آن هایی که اگر شیطانشان را هم در بند کنند باز چنان در هول و ولای سنگین تر کردن خودشانند که انگار خود یک پارچه شیطانند. همه آن هایی که نه پنهانی، روبروی لب های خشک شده تو می خوردند آن چه نباید بخورند و بالا می برند آنچه نباید ببرند(و در پرانتز فکر می کنم به این که شاید او همان کسی باشد که دیروز شال سبز نماد اهل بیت بر دوشش بود و الله اکبر می گفت. حالا چه شده که خدایش به این اندازه کوچک شده است) و این رسم روزگار ماست که دین خدا در ملأ عام مسخره می شود و وای بر تمسخر کنندگان.

و حال که داریم به شب های هزار ماهه می رسیم باید به اندازه تمام ۱۱ ماهی که نکردیم آن چه باید می کردیم و نگفتیم آن چه باید می گفتیم و برعکس، بکوشیم که فقط بیدار بمانیم. هر چه خوابیده ایم دیگر بس است. هزار ماه بیدار بمانیم و فکر کنیم به ۱۱ ماهی که در چرت بودیم و توشه بگیریم برای هوشیاری ۱۱ ماه دیگر. شبی که حسابش چنان با شب های دنیا جداست که اگر ساعت اختراع نشده بود شاید در شب دنیایی بودنش هم تردید می کردیم. شبی که شب یلدا باید جلویش لنگ بیندازد. در شب به این بلندی تنها به فکر خودمان نباشیم تا خدا هم فردا فقط به فکر حساب و کتاب خودش نباشد. به فرموده ی حضرتش در این شب ها: "الجار ثم الدار". 

پی نوشت: دوست داشتم حالا هم سیاسی می نوشتم و باز هم چنان تند قلم می زدم که بر مذاق بعضی فقط فحش خوش آید تا بدانید که در اندیشه من "سیاست ما عین دیانت ماست" ولی دست و قلمم به آن سو نرفت.

2 نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:8  توسط جواد زارع  | 

دست و دلم به نوشتن نمی رود

این روزها اصلاً دست و دلم به نوشتن نمی رود. ذهنم آنچنان خلوت شده است که از ترافیک واژگانی که قبلاً وجود داشت خبری نیست.

خواستم بنویسم از ماه مبارک رمضان که چگونه به جای این که در عمل به قرآن رکورد بزنیم، رکورد گینس می زنیم و کوچک ترین قرآن را به رشته تحریر در می آوریم و روز به روز کلام خدا را ریزتر و ریزتر می کنیم تا جایی که دیگر با چشم غیرمسلح دیده نشود اما دست و دلم به نوشتن نمی رود.

خواستم بنویسم که باز هم هاشمی سعی دارد از مهلکه ای که به دست خود و خانواده اش ساخته جان سالم به در ببرد و بعد از دمیدن بر آتش و نگرفتن آن و حالا که دودش چشم مبارک را اذیت می کند با سطل آبی به سراغ خاکستر داغ آمده و می خواهد خود را همراه با آتش نشانان نشان دهد ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.

خواستم بنویسم که در جبهه اصلاحات یک مرد پیدا نمی شود و دادگاه به دادگاه چند نفر از گذشته خود پشیمان می شوند و از محضر ملت عذرخواهی می کنند و خودشان را در گمراهی آشکار می بینند و چند فحش سیاسی به موسوی و خاتمی نثار می کنند و یکی پیدا نمی شود که بگوید که کردیم و خوب کردیم و پایش هم بایستد. یک مرد پیدا نمی شود که در مقابل شکنجه های فرضی طاقت بیاورد؟ ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.

خواستم که این خواستم بنویسم ها را ادامه بدهم ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود.

پی نوشت: تحویل احوال دلیل اصلی ننوشتن بود هر چند که مسافرت و قطعی اینترنت هم مزید بر علت شد. 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 22:36  توسط جواد زارع  | 

خواب و بی خوابی شیخ

                    

                          

شیخ پراحساس اصلاحات

آن گاه که تو را خواب گرفت دیگران متهم شدند که تقلب کرده اند و در یک خواب کوتاه همه رأی های تو را لاک گرفته اند و حالا که بی خوابی به سرت زده است دیگران متهم اند به خاطر شایعات.

آن موقع که خواب غفلت گرفتت هم مسلکی های خود را متهم کردی به تقلب و حالا که تا صبح خواب نرفته ای، همه چیز را مخلوط کرده ای و نامه می نویسی به هاشمی بهرمانی به جای هاشمی شاهرودی.

آن موقع خواب خوش رفتی به امید این که بعد از بیدارشدن رییس جمهور می شوی و حالا در خماری خواب به مرکز شایعه نامه می نویسی برای رسیدگی به شایعات.

آن موقع خوابیدی و خوابت کار دستت داد و حالا بی خوابی ات کار دست دیگران داده که چگونه نامه شیوع شایعاتت را ساده لوحی یک شیخ معرفی نکنند.

خواب تو همیشه مایه دردسر بوده، هم برای خودت هم برای دیگران.

شیخ پراحساس تو هنوز هم خوابی و خوابت اسباب دردسر. بیدار شو که تا طلوع آفتاب چیزی نمانده است. نکند نمازت قضا شود.  

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:4  توسط جواد زارع  | 

دلایل عدم مشروعیت دولت دهم

                                

                               

با توجه به این که بعد از همه آن اتفاقات شوم بعد از انتخابات مبارک، هنوز هم صدای گوشخراش عدم مشروعیت دولت دهم از نواحی خوش آب و هوا و ییلاقی تا کناره های ساحل دریا و بعضاً توسط کسانی که واژه مشروعیت را قبول نداشته اند عنوان می گردد لازم دیدم بنده نیز که انسان شجاع و منورالاندیشه ای هستم دلایل این عدم مشروعیت را از دیدگاه خودم و تنی چند از دوستان که با آن ها مشورت کرده ام، به سمع و نظر ملت شهید ایران برسانم.

۱- اولین دلیل عدم مشروعیت دولت دهم، عدم حضور هاشمی در مراسم تنفیذ احمدی نژاد است. دوستان واقفند که در این سی سال بعد از انتخابات هر جا آقای هاشمی حضور داشته مشروعیت هم به دنبال ایشان حاضر بوده است و یکی از مظاهر مشروعیت دولت ها در همه مراسمات تنفیذ که البته به خواست خود ایشان هیچگاه از زیر پرده بیرون نیامد، حضور این ستون در جایگاه بوده است. البته الان هم که دارم این مورد را می نویسم می دانم که ایشان راضی نیستند و فردا به من تشر می زنند که چرا این کار را کردی؟ ولی من به وظیفه ام عمل می کنم. با عدم حضور ایشان در مراسم تنفیذ هفته گذشته یک پای مشروعیت دولت دهم لنگ می زند و با یک پا هم که نمی توان کشور را اداره کرد. برای دریافت اطلاعات بیشتر در این موضوع مراجعه کنید به آخرین مصاحبه های آقای هاشمی و نقش بی بدیل ایشان در تصمیم گیری های کلان کشور در کنار رهبری.

۲- دلیل دیگر عدم مشروعیت دولت مخالفت تمام چهره های به درد بخور و نخور که در صدر آن ها رؤسای جمهور قبلی، رؤسای مجلس قبلی، وزرای نخست قبلی به چشم می خورند با آن است. وقتی تمام ستون ها و نخبگان یک مملکت کسی را قبول نداشته باشند ناخودآگاه مشروعیت دولتش زیر سؤال می رود و به این راحتی ها از زیر سؤال در نمی آید.

۳- توهین های رییس دولت به فرزندان غیور این آب و خاک از جمله فرزندان غیورتر یکی از ارکان نظام که همواره با تواضع خود را خادم و خاک پای ملت می نامد یکی از مصادیق تزلزل در مشروعیت دولت است. آیا رییس جمهور باید جواب تلاش ها و زحمات این عزیزان را که در سال های سخت دفاع مقدس رنج دوری از وطن را تحمل کرده اند و برای اعتلای ایران و نظام به فراگیری علوم سازندگی روی آورده اند و در عین شایستگی و بدون توصیه پدرشان در پست های مهم به آبادانی این مملکت همت گمارده اند شایسته این توهین ها هستند؟ آیا نباید رییس دولت در مراسم جلیلی از این آقازاده ها تجلیل کند و بر جلالشان بیفزاید و یا حداقل خسته نباشیدی خشک و خالی نثارشان کند. لذا این حرکت هم به عنوان عدم مشروعیت دولت تلقی می شود و مردم عزیز هم مؤید این مطلب هستند.

۴- عدم حضور وزرای کارآمد و مشروع و البته کارگزار در دولت دهم نیز دلیل متقن دیگری در جهت عدم مشروعیت این دولت است که احتیاج به انکار ندارد. افرادی که در دولت های کارگزاران و اصلاحات به اندازه زیادی و به نظر برخی منتقدین خیلی زیاد تجربه کسب کرده بودند و در امور مختلف از جمله خدمتگزاری و ساده زیستی تجربه هایشان بر کارآمدی شان افزوده بود در یک انتقال اتوبوسی کنار گذاشته شدند و وزرای بی تجربه که از قیافه شان عدم کارآمدی می بارید بر سر کار آمدند و اینچنین همه تجربیان نظام در آن سال ها که توانسته بود داد مردم را درنیاورد به زباله دان تاریخ انداخته شد و داد مردم در آمد.

۵- عدم ارسال تبریک از سوی مسؤولین مملکت به خصوص رییس مجلس خبرگان نیز مثل روز روشن است که پیامی جز عدم مشروعیت دولت ندارد که ایشان نشان داده اند در این موارد مرضی ندارند که نخواهند تبریک بگویند. در دور قبل نیز ایشان تبریک نگفتند چون خودشان کاندیدا بودند و ترسیدند شائبه رقابت نمایشی ایجاد شود ولی در این دور که هیچ نفعی در انتخابات نداشتند و به همه کاندیداها با چشم مساوی نگاه می کردند دلیل دیگری برای عدم ارسال تبریکشان دیده نمی شود.

۶- نارضایتی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام که الحق و الانصاف کار سنگینی است و آقای هاشمی به خوبی توانسته به موقع مصلحت نظام و غیرنظام را تشخیص دهد و سریعاً عکس العمل های مربوطه را نشان دهد و برگ زرین دیگری در کارنامه پر از نمره های درخشان خود ثبت کند.

۷- خطبه های امام جمعه موقت تهران در جمعه پرتردید نیز یکی از مظاهر بارز بحران مشروعیت در دولت دهم است که نشان از هوشمندی و مصلحت سنجی بکر ایشان دارد. آقای هاشمی در آن خطبه هیچ اشاره ای به دولت نداشتند و به زیبایی مشروع بودن آن را با ایجاد تردید به چالش کشیدند و به نمازگزاران و تماشاکنندگان این مفهوم را منتقل کردند و بدون درنظرگرفتن منافع شخصیشان پیشنهادهایی را مطرح کردند. 

البته دلایل دیگری نیز وجود دارد که به دلیل عدم حوصله، از ذکر آن خودداری می کنم. دقت و تأمل در دلایل عنوان شده بالا شما را به حقایقی رهنمون می سازد که قبلاً نساخته بود. ملاحظه می کنید که طیف های مختلف ارکان نظام از رییس مجلس خبرگان گرفته تا رییس مجمع تشخیص و امام جمعه و رییس جمهور و رییس مجلس قبلی مخالفت خود را با این دولت آشکارا و پنهانا اعلام کرده اند و با این وجود دولت دهم حداکثر تا شش ماه آینده دوام خواهد آورد و خود به خود، خود رییس جمهور دولت را منحل می کند و با دست برداشتن از دیکتاتوری، قدرت را به صاحب اصلی اش واگذار می کند.

پی نوشت۱: به دلیل مشکلات عدیده قالب وبلاگ قبلی که خودتان متوجه اش شده اید، قالب را عوض کردم اما اهل قالب تهی کردن نیستم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 18:32  توسط جواد زارع  | 

1175 سال

 

      

آقا جان!

در جایی که حرف از اضطرار است برای ظهور، امثال من که صبح تا به شب را در خواب غفلت و شب تا به صبح را در خواب خلوت می گذرانیم از اضطرار حالیمان نمی شود. در جایی که حرف است از خواستن و ما به اندازه لیوان آبی تشنگی حضورت را دنبال نمی کنیم فاصله با خواستن از فرسنگ بیشتر است. در جایی که صحبت از ۳۱۳ نفر است برای یاری و کسی دنبال ویژگیهای این ۳۱۳ نفر نمی رود چه جای ظهور است؟

جوان تر که بودم و جوگیر، مشتاق دیدار چهره مبارکت بودم و یک عهد را هم به چهل نرساندم و بعد فهمیدم چه خوب که نرساندم با آن عهدی که من بستم و نبسته شکستم. آن روزها می خواستم بینای چهره ات شوم و این روزها نه. برای دیدن شما حرفی ندارم جز روی سرخ و قلب سیاه که می دانم آن ها هم به کار شما نمی آید. این است که الان دیگر نمی خواهم شما را ببینم. فقط می خواهم شما اندکی از نگاهتان را با وضوح پایین به من بپاشید و دم مسیحاییتان این قلب سنگ را ذوب کند و دوباره از نو بسازمش. چندسالی است که دیگر از پسش بر نمی آیم حتی لحظه ای.

عادت کرده ام که بعد از نمازهایم دعای سلامتی تان را بخوانم و عادت کرده ام که که این عادتم را ترک نکنم. اما بارها هم نفهمیده ام چه می خوانم. کارهایم زیاد است و دلمشغولیهایم بیشتر و فرصتی برای سلامتی شما نمی ماند. بگذارید حالا که حواسم هست برای سلامتی تان دعا کنم. بسم الله الرحمن الرحیم اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و .....

چندین سال است که شب های احیاء ماه رمضان به دنبال نشانه قطعی ظهورتان می گردم و نمی شنوم. می ترسم آن هنگام که آن صدا طنین انداز شود دیگر قدرت شنیدنش نباشد. بارها سعی کرده ام حوادث را با ظهورتان پیوند دهم ولی از نشانه های قطعی خبری نیست. شنیدم که پیرمردها هم باید امیدوار باشند به دیدنتان و حالا امیددارم که تا پیر نشده ام اندکی از نور چهره تان نصیب چشمان من شود.

میلادتان با همه میلادهای دیگر فرق دارد و وسعت جشنتان در می نوردد همه خیابان ها و کوچه ها را ولی خوب که دقت می کنم همه اش جشن شما نیست. اگر جشن شما بود که فکری هم برای آمدنتان می کردند. جشن می گیریم ولی شما را در آن راه نمی دهیم. این جشن جشن خودمان است. برای دل خودمان است. برای همه آن مناسبت هایی که نمی توانستیم بزنیم و بکوبیم و حالا به بهانه شما سرخوش از باده جامیم و کسی مچ نگرفت.

بارها شنیده ام که در کعبه و در مسجدالحرام به دنبال شما می گشتند ولی من آنجا هم نگشتم. آن جا هم به دنبال نفس خودم گشتم که سرکش شده بود و افسارش را پاره کرده بود. من همه جا به دنبالش هستم و زمانی برای گشتن به دنبال شما نمی ماند. ولی شنیده ام که شما به دنبال ما هستید و این سرعتم را برای فرار بیشتر می کند. با چه رویی صبر کنم تا شما به من برسید ولی لا یمکن الفرار من حکومتک.

هنوز تازه متولد شده بودید که زندگی مخفیانه تان شروع شد و هنوز پنج سالتان بود که مسؤولیتی سنگین بر دوشتان سنگینی کرد و حالا سال هاست که این مسؤولیت بر دوشتان است ولی زمان اجرایش نرسیده است. خداوند داغ این انتقام را بر دل های ما نگذارد. 

شنیده ام که هر صبح و شام برای جد غریبتان گریه می کنید و اشکتان که تمام شد .... . آیا روز میلادتان هم گریه می کنید؟ مگر امروز در عالم والا جشن نیست؟ آیا امروز هم برای جد مظلومتان گریه کرده اید؟ امروز هم عاشوراست و هم روز میلاد شما و اینجا هم کربلاست و هم محل جشن شما و کاروان جدتان هم که مدتی است حرکت کرده است و خیلی دوست داشتم بدانم جدتان در نیمه شعبان در میانه راه درباره میلاد شما چه گفته است.

آقای جوان من، ۱۱۷۵ سالگیتان مبارک.

 

2 نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 13:27  توسط جواد زارع  | 

کاش این قرص ها راست بود
                     

چه قدر خوب بود اگر همه حقایق با خوردن چند قرص گفته میشد. کاش حرف "مصرف کنندگان قرص های روانگردان" راست بود تا آن وقت ما قوه قضاییه را متهم می کردیم که چرا زودتر از این، این قرص های مفید و جالب را استفاده نکرده تا حقایق زودتر برملا شود. کاش از اول از این قرص ها استفاده کرده بودیم و جلوی این همه هزینه برای نظام را می گرفتیم. کاش چند سال پیش چند تا از این قرص ها را به این عزیزان دل داده بودیم تا مثل بلبل شروع به ارایه نظرات آکادمیک در موضوع انقلابات مخملی و نرم کنند. کاش به همه خواص، قرص خورانده شود تا هیچ موقع شاهد چنین استحاله هایی در درون اصلاحات نباشیم. کاش با این قرص ها پیشگیری کرده بودیم تا دوره درمانشان اینقدر طولانی نشود.

کاش این قرص ها دوز بالایش هم بود تا آن را لای سبزی جاسازی می کردیم و به خورد موسوی می دادیم تا رأی ۳۰ میلیونی خودش را تکذیب کند و تبریکات پی در پی و فراوان را نثار احمدی نژاد کند و فحشی آبدار به همه مدعیان تقلب بدهد و جلوی ملت زانو بزند و بگوید:"قربان لطفاً منو بکشید". کاش میشد چند قرص مخصوص سالمندانش را در دل بوقلمون جاسازی کرد و مجلس ضیافتی برپا کرد و تعارفی به هاشمی زد تا بخورد و بگوید از اقدامات پشت پرده اش برای نابودی دولت احمدی نژاد و از لیست مقاماتی حرف بزند که قول سرنگونی دولت را در همین دو سه روز آینده بهشان داده بود و فرزندانش را مقادیری نفرین کند که مدام می گفتند "بابا من این احمدی نژادو نمی خوام". کاش طعم هلوی این قرص ها هم وجود داشت تا به بهانه کنستانتره رانی به خورد خاتمی می دادیم تا از انگیزه اش برای ریاست جمهوری بگوید و از این که چه کسانی در دور دوم به گریه اش انداختند و با او گفتگو می کردیم از تمدن ها، از توسعه سیاسی، از جامعه مدنی، از دستاوردهای سفر ایتالیا و ترکیه و برخی حرف هایش را سانسور می کردیم. کاش این قرص ها بودند تا سر میز مذاکره با آمریکا چند تایش را به عنون شکلات ایرانی به اوباما قالب می کردیم تا شروع کند از همه دشمنی های کشورش با ایران سخن گفتن و طرح های آینده اش را برای براندازی لطیف و نرم تر ایران لو بدهد و در پایان هم موجودیت جبهه حذف اسراییل از روی نقشه را اعلام کند. کاش این قرص ها واقعیت داشت آن وقت ما می دانستیم به چه کسانی باید بخورانیم تا با ادبیات ثلیث و محکم همه واقعیت ها را رو کنند. کاش همه اتفاقات اخیر با چند قرص قابل درمان بود تا با یک لیوان آب ملتی را از نگرانی خارج می کردیم و به جان هم نمی انداختیم.

انگار به من هم از این قرص ها خورانده اند که این طوری لب به اعتراف زدم.

پی نوشت۱: شجاع، سختکوش و هوشمند. سه صفتی که در حکم تنفیذ آقا به احمدی نژاد داده شد. لایق این صفات شدن از زبان رهبر فقط با تلاش چهارساله و بلکه بیشتر او در راه خدمت حاصل شده است.

پی نوشت۲: چرا هاشمی به مراسم تنفیذ حکم احمدی نژاد توسط رهبری نیامد؟

۱- روی شرکت در این مراسم را با این خرابکاری هایی که کرده نداشته.

۲- فکر می کرده مراسم فرداست.

۳- دعوتنامه برایش ارسال نشده است.

۴- به دلیل ریزگرد در هوا و شرایط هشدار به مناطق خوش آب و هواتر رفته بوده

۵- به دلیل هم قسم شدن با موسوی و خاتمی

۶- هاشمی، هاشمی است و هیچ چیزش را نمی شود تحلیل کرد.

پی نوشت۳: بنده چشمم آب نمی خورد یعنی اصلاً احتمال استحاله شدن کسانی مثل ابطحی و عطریانفر را کم می دانم و همه این لو دادن هایشان را برای رهایی از زندان و کاهش دوره تلقی می کنم ولی  در مقام یک دلسوز کاش که این حدسم اشتباه باشد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:14  توسط جواد زارع  |